|
|
|
|
|
مهداد:::
آویزونی.. نابرابری.. قربانی.. خستگی.. بریدن..
پریروز بعد از دو ماه که در انجام پایان نامم بهار خیلی عاطفی و کاری کمکم کرده بود، حداکثر نمره ممکن رو گرفتم. یعنی موفقیت کامل. یعنی باز هم اثبات شد که وقتی باهم کاری رو انجام می دیم نتیجه پرفکت می شه.
اما شب بهار حرفای دیگه ای زد. گفت خسته می شه، می برّه. و حرفیش که هنوز نتونستم هضمش کنم این بود که «چون من همیشه سعی می کنم بهترین باشم، اگه تو نتونی بهترین باشی من احساس قربانی شدن می کنم». هرچی فکر می کنم نمی تونم بفهمم این حرف رو و حتی خود بهار رو. نمی فهمم. نمی درکم. نمی تونم بپذیرم و بهش این حق رو بدم. کمکم کنید! آیا چنین قربانی شدنی وجود داره؟
بهار::: کاشکی از اولش می نوشتی....کاشکی می گفتی حرفای مشاور چی بود...کاشکی حرفامو کامل می نوشتی..کاشکی می نوشتی من انتظار خارق العاده ای نداشتم و بهترین بودن برای تو دور از دسترس نیست...کاشکی می نوشتی........سهم من چیه؟
مهداد::: تو بنویس! تو حرف بزن! و معانی حرفایی که می زنی رو بپذیر! من تا الان هم بهترین بودم. الانم بهترینم. اگه اینطور نیست به نظرت و به باورت، طبیعتاً علاقم رو به بهترین بودن برات از دست می دم و کلاً سرد می شم. امیدوارم لااقل این طبیعت رو بدرکی! بنویس!بگو! مرسی. (منظورت رو از سؤال سهم من چیه هم نمی فهمم عزیز!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:20 توسط بهار و مهداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مهداد::: ماه مهر من با مهر ماه من یکی است طلوع خورشید و ماه من یکی است خدایا پاییز و بهار من یکی است شکرت بهار من فقط یکی است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:34 توسط بهار و مهداد
|
|
||